مصدق - افسانه یا واقعیت ؟!

به مناسبت کودتای ننگین 28 مرداد

تاریخ را از نو بخوانیم . انجوری که بوده و هست ... نه آنطوریکه می خواهند بخوانیم و نیست  

ادامه نوشته

چون ایران است ...

کتابی که نبود و ....

یک روز به احترام اقتصاد در کنار دوست عزیز و عضو شورای شهر کرج - مجید کاویانی

 همایش رونق اقتصادی پایدار در مجتمع های تجاری چند منظوره البرز

گوسفندهای زندگی و مغز من

قطعه ادبی که از من است و خواندن ان شاید بد نباشد ....

گاهی دلم می خواهد یک ستاره باشم در آسمان شب که همه او را از راه دور ببینند و بگویند چقدر زیباست ، چقدر نورانی . یعنی چقدر با ما فاصله دارد ؟ چگونه می شود او را گرفت ؟ یعنی می شود دستمان را دراز کنیم و چند تا از اونها را بچینیم و زیر بالشمون گذاشته و هر از چند گاهی بهش نگاهی کنیم ....

گاهی دلم می خواهد ماه باشم و از دور بدرخشم ، بزرگ و روشن و هر شب با تغییراتی که زیباست و روزهای ما را شمارش می کند . آب دریاها را بالا می آورد از دهان زمین . گاهی استفراغ زمین بودن بهتر است از آب دهان بودن در عمق حلق خاک ....

آری گاهی زندگی ام از دور زیباست ، زیبای خفته که منتظر بوسه ای تا بیدار شود و طعم شیرین پرواز را امتحان کند ، غافل از اینکه بال می خواهد ، حال می خواهد ، قیل و غال می خواهد و هزاران ابزار دیگر ...

بعضی وقت ها به خودم نگاه می کنم می بینم اصلا بودن و یا نبودن مسئله ام نیست ، دیگر هستن نیاز من است ، اساسا نمی دانم هستم یا نیستم ، بهتر بگویم بین هستن و نیستن ، گم شده ام گویا می خواهم از صناعات خمس استفاده کنم اما گرفتار رودربایسی مخاطبم شده ام ، فحش بدهم یا حرف بزنم ... اخر بعضی ها فحش را حرف نمی دانند .

خلاصه گرفتارم ، امروز که سه شنبه تعطیل از جنس مذهبی است ، اصلا دلم نمی خواهد دیده شوم یا حداقل از نزدیک دیده شوم ، دیدن من و امثالهم از دور خوش است . از نزدیک که می آئید حرارت حماقتمان ذوبتان می کند ... امروز طوفان شن در ذهن من جاری است و گرفتار خاک و خاشاک مغز پر از کاه خودم گشته ام . امروز فرصتی می خواهم تا مغز خود را با گوسفندهای طویله زندگی ام پاک کنم . لااقل آنها که سیر می شوند ....